تبليغاتX
دو بال کوچک نارنجی

elora

النا

elora

http://elora.blogfa.com

دو بال کوچک نارنجی

دو بال کوچک نارنجی

دو بال کوچک نارنجی

به کلبه حقیرانه من خوش آمدید

هر روز صبح در آفریقا وقتی غزال ها از خواب بیدار می شوند می دانند که باید سریع تر از سریع

ترین شیر ها بدوند و هر روز وقتی شیر ها از خواب بیدار می شوند می دانند که باید سریع تر از

کندترین غزال ها بدوند..........

مهم نیست که شیر باشیم یا غزال مهم این است که هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شویم

بدانیم که باید سریع تر از دیروز بدویم اول و آخر تویی ما در میان هیچ هیچی که نیاید در بیان....

دو بال کوچک نارنجی

چه آغازي
چه انجامي
برو جلو عزیزم
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط النا |

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط النا |
نوبل
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.
آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:
"آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد" !
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد .
پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط النا |
یک نامه جالب حتما بخونید
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،با تعجب دید که تخت خواب کاملا مرتب و همه چیز جمع و جور شده.یک پاکت هم روی بالش گذاشته شدهو روش نوشته بود "پدر".

با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کردو با دستان لرزان نامه رو خوند:پدر عزیزم،با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم.من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم،چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر وتو را بگیرم.

من احساسات واقعی رو با سارا پیدا کردم،او واقعا معرکه است،اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت،به خاطر تیز بینی هاش،خالکوبی هاش،لباس های تنگ،موتور سواریش و به خاطر این که سنش از من خیلی بیشتره!

اما فقط احساسات نیست پدر اون حامله است.سارا به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم.اون یک تریلی توی جنگل دارهو کلی هیزم بری زمستون.ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.

سارا چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماری جوانا واقعا به کسی صدمه نمی زنه.

ما اون رو برای خودمون می کاریم و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن،برای تمام کوکائینیهاو اکستازی هایی که می خوان.

در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و سارا بهتر بشه.اون لیاقتشو داره.

نگران نباش پدر من دیگه ۱۵ سالمه و میدونم چطور از خودم مراقبت کنم.یک روز مطمئنم که برای دیدنتون بر می گردیم،اون وقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی .              

                                             با عشق پسرت، جان

پاورقی:پدر،هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست،من بالا هستم تو خونه تامی،فقط می خواستم بهت یاداوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه.

هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن

                                                                       دوستت دارم،جان

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط النا |
اینم همین طور !!!!خوب میدونم ابتداییه ولی اولین کارامه

 
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط النا |
هه هه هه اینو خودم ساختم چطوره؟
 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط النا |
هيچ فکر کرديد «سايپا» مخفف چي هست!!
آن وقت ها دوستي کتاب آخرين سفر شاه را به من داد ، در اواخر کتاب آمده است که:
دوستان اشرف پهلوي او را سايپا ميخواندند، بله، درست است. SAIPA که ظاهرا نام شرکت و ماشين است و البته اين نام ، يعني سايپا مخفف کلمات زيراست:

 

با ادامه مطالب همراه شوید جالبه


برو جلو عزیزم
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط النا |
برداشت آزاد
در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟» ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟» جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.» كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.» جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند. ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.» ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم؟» كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط النا |

بدترین و خطرناکترین کلمات اینست:

 

 «همه این جورند».

                              (تولستوی)

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط النا |
داستان عاشقانه
داستان 19th جولای 2009

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط النا |

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.

 
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.


سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن

 بیاساید.

 

 
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است

 و دودی از آن به آسمان می رود.

 
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

 
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:


« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »

 
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.


كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.


نجات دهندگان می گفتند:

 
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط النا |

خیلی جالبه :از سوسک می ترسیم...

 

از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم.

 

 از عنکبوت می ترسیم...

 

از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم.

 

 از شکستن لیوان می ترسیم...........

 

از شکستن دل آدما نمی ترسیم.

 

 از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم.............

 

از خیانت به دیگران نمی ترسیم

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط النا |

هستــــی تهی‌تــــر از آن است

 

 که به دســــــت آوردنـــی

 

 مـــــرا زبـــــون ســــازد

 

 و من تهــــی دســـت‌تـــــر

 

 از آن که از دســـت

 

 دادنـــــی

 

 

 مـــرا بترسانــــــــد...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط النا |
http://en.netlog.com/www_peransela

 

اینم لینک نت لاگم

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط النا |
http://en.netlog.com/www_peransela

 

اینم لینک نت لاگم

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط النا |
راستی تولدم مبارک میدونم یادتون نیست ولی تولدم مبارک لااقل کسی

 

نیست تبریک بگه خودم به خودم تبریک بگم

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط النا |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ

انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو