چه انجامي
برو جلو عزیزم
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.
آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:
"آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد" !
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد .
پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزههای فیزیک و شیمی نوبل و ... میشناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد
با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کردو با دستان لرزان نامه رو خوند:پدر عزیزم،با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم.من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم،چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر وتو را بگیرم.
من احساسات واقعی رو با سارا پیدا کردم،او واقعا معرکه است،اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت،به خاطر تیز بینی هاش،خالکوبی هاش،لباس های تنگ،موتور سواریش و به خاطر این که سنش از من خیلی بیشتره!
اما فقط احساسات نیست پدر اون حامله است.سارا به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم.اون یک تریلی توی جنگل دارهو کلی هیزم بری زمستون.ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.
سارا چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماری جوانا واقعا به کسی صدمه نمی زنه.
ما اون رو برای خودمون می کاریم و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن،برای تمام کوکائینیهاو اکستازی هایی که می خوان.
در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و سارا بهتر بشه.اون لیاقتشو داره.
نگران نباش پدر من دیگه ۱۵ سالمه و میدونم چطور از خودم مراقبت کنم.یک روز مطمئنم که برای دیدنتون بر می گردیم،اون وقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی .
با عشق پسرت، جان
پاورقی:پدر،هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست،من بالا هستم تو خونه تامی،فقط می خواستم بهت یاداوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه.
هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن
دوستت دارم،جان


آن وقت ها دوستي کتاب آخرين سفر شاه را به من داد ، در اواخر کتاب آمده است که: دوستان اشرف پهلوي او را سايپا ميخواندند، بله، درست است. SAIPA که ظاهرا نام شرکت و ماشين است و البته اين نام ، يعني سايپا مخفف کلمات زيراست:
با ادامه مطالب همراه شوید جالبه
برو جلو عزیزم
بدترین و خطرناکترین کلمات اینست:
«همه این جورند».
(تولستوی)
داستان 19th جولای 2009
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن
بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است
و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
خیلی جالبه :از سوسک می ترسیم...
از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم.
از عنکبوت می ترسیم...
از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم.
از شکستن لیوان می ترسیم...........
از شکستن دل آدما نمی ترسیم.
از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم.............
از خیانت به دیگران نمی ترسیم
هستــــی تهیتــــر از آن است
که به دســــــت آوردنـــی
مـــــرا زبـــــون ســــازد
و من تهــــی دســـتتـــــر
از آن که از دســـت
دادنـــــی
مـــرا بترسانــــــــد...
نیست تبریک بگه خودم به خودم تبریک بگم
